تبليغاتX
بنگرآن

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-22

نه

به مرگ فکر نمی کردیم

نه املای رازیانه را می دانستیم و نه انواع لاله را

فقط می گفتیم چه بوی خوش و رنگ روشنی

نه

جهان هیچ اسمی نداشت

نه جادوی نخستین بود و نه خاطره غارزاد

همه چیزی مثل پرواز عقاب و تناوری درخت ساده بود

ها

خجسته بود

و بی کلام همین طعم مرگ در امواج روزمرگی مان پیدا نبود

فقط گاهی برابر نیزه ظلمت نشین عشقی می ماندیم و به زاد رودمان نظاره 

                                                                          می کردیم

ولی همان وقت هم آفتاب روشنمان می کرد

نه جنونمان اینقدر پهناور بود و نه دانشمان اینقدر حقیر

و مذلت انتهای هیچ ابدیتی را نمی پذیرفتیم

 

حالا فقط برایمان املا و انواع و دانش پوسیده ای مانده است

و رد پای خاطره ای که پوچ در ادوار خاکستری ذهنهامان بر هیچ می گذرد

فقط همین

که من از ترس و اضطراب

خسته در خیابان مه و راه می لرزم

و دیگر نه آغوشی نه نوازشی و نه سادگی بی شائبه اشکی

که فقط گریز و تکرار

                         [ از اول بخوانید] 

 

 

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 9:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-21

خانه دلنشین یارم کو؟

 بهار فصل چندم سال است وقتی پرنده در هوای تو نمی خواند

غبطه بر کولیان که خانه و معشوقه بر دوش دارند

چرا که من از میان حرکت اشیا غیابت را می جویم

 

کدام کوچه از میان ظلمت فولاد و انجماد سنگ مرا به لطافت گلم می رساند

که صبر طاقت افیون می خواهد و تکلم رقعه ای از هجای باران

 

حالا که بیشه ها همه در آتش می سوزند

در حجم معتدل سایه ات خوابم کن

تا چیزی از ملال اشک در ناتوانی رفتن نبینم

تا هیچم از معمای ساعت خبر نباشد

تا درکی از فساد راه از فتنه خار نیابم

 

اما

قبل از آن خموشی بی درمان با من بگو

که خانه دلنشین یارم کو

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 9:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-20

دختر با یشم چشمانش به جست و جوی ناممکن می رود

-آه سروی لرزان در باد

دختر نقره و روی آمیخته به سنبل و ارغوان به جست و جوی ناممکن می رود

- آه سروی که بادش می شکند

دختر کبک و نرما در خرامش به جست و جوی ناممکن می رود

- آه سروی که قامت خم می کند

دختر با شرار پنهان در جان با ستاره و نرگس به جست و جوی ناممکن می رود

- آه آه

من سروی دیدم که بر کناره میدان می گریست

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 9:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-19

تمام شد

ابرها از بین انگشتان مضطربم می گذرند

و قلب دیگر زمین را بر مدار معلوم نمی دواند

آسان تر از سفر فراموشی است

 

من آن هیولای پا در گریزم

که حلاوت در مرگ من است

و بر فراز رود روز رفته اگر پلی هست

اندوه است

 

تو می توانستی

گشایشی باشی

رهایشی شاید

 

من آن غرور پا در بندم

که ریشه بر جدار کویر کوفته ام

و از تمام زندگی اگر چیزی باقی است

خاطره چشم های توست

اگرچه می دانم

تمام شد

تمام

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 10:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-18

این دیگر جان من است

اندوه بیهوده غروب دی ماه و افسانه بی سرانجام مرگ خواهی

                    - قاموس نامتجانس رنگ باش

                     بر خط داد و وداد باران و چرخه بی خیال ابر

 

دیگر این جان من است

دیوانه پارینه صبح و مبهوت از درک عظمت تهی

                - فلق مکرر و بارقه باش

                 بر ظلمات جاودانه درد و خاموشی مظلم آدمی

 

این جان من است دیگر

فریاد هل من یزید شطح و خروش بی باور وجد

             - غلغل جنات و رعشه خلود باش

               در کویر پلشت وحش و طیور

 

دیگر جان من است این

                         آری

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-17

کنار لبخند تو یاسی بود

که بی پرواترین ترانه را می خواند

کنار خنده ات از پیچ پیچ ارغوان و رنگین کمان غوغا بود

 

بس است دیگر

تو آنی که شعر من حقیرت می کند

 

کنار گلزاری ترانه بی پروا برجا بود

تو رفته بودی و من

هجای اول شعرم را به یاد می آوردم

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 10:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-16

کجایی؟

خط و ربط رابطه مخدوش است

آب دیگر تبلور دریا نیست

ماه دیگر نیاز پلنگ

تنت دیگر امید من نیست

بوسه ات

برت

و زمان به ناگهان می گذرد

 

کجایی؟

نزدیک بود که اندوهم از سر بدر رود

دیگر آغوش تو آرامش نیست

تو نیستی

و فاصله ها تکرارند

 

چقدر پیر شدیم

اگرچه می خواستم بگویم که دوستت دارم

 

شکنج خاطره پیداست

و انتظار روز دوباره

 

افسوس

 

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 10:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-15

دلم خوش نیست

دست های من از باران دورند

گلبرگ ها از باغچه بیزارند

و آفتاب دیگر بر این اتاق آوار نمی تابد

 

کوچه از وهم کلاغان سرشار است

پرنده ها روزنه ای بسته بر صدایند

در خیابان کولی باد ورق پاره ها را می سوزاند

 

کودکان تنهایند

آدمیان تنهایند

و سگی که در دور دست می لاید مرگ است

 

دلم خوش نیست

کاش آفتاب بیاید

یا دلم در هوای ترانه ای برآشوبد

کلام آشنا

        ای کاش چون باران

        کنار دست های من ببارد

 

نه! موزون نیست صداها در گوشم

و دلم خوش نیست

 

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 10:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-14

آن شوق

که مثل برگی از دل خاک فواره می زد

همان حس متعالی

که به هفت پیچ کفنی درپیچیدیمش

دیگر سربرنمی کند

 

تن گریزگاهی نبود

معبد سنگینی بود که به دوشش کشیدیم و خدامان از دست رفت

 

ساحل و مهتاب از طلا و بوسه پر بود

اما نمی دیدیمش

خواب رخوتناک مرگ در دل فواره ها می رمبید

و کوه کوه هیکل عظیم عشق ویران می شد

 

بگذار از این جان بگذرم

که تو در همه جایش پنهانی

 

-صدای کبوتری می آید

گوش کن!

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 9:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم آبان 1386

صد شعر تقدیم به عشق و مرگ-13

از آن دخترک معصوم

با اندامی که ترکه بید و بوی فلق

که مشکل صدها دل به جلوه جادوی چشمش حل بود

و تفرقه همه ساعت ها به لیل و نهار موی و رویش پابند

همان که جرقه احساس از اندامش می جهید وقتی می رقصید

و دویدنش تکرار باد را خط می زد

                                       چه مانده است؟

 

نه سیاهه مویی که اندوهی را تسکین دهد

نه جنون چشم و درک باغ

 

"می بینی 

فقط همین هجوم موی سفید و شبیخون درد نبوده است"

: این را پیرمردی می گوید

که حتی خاطره کودکی اش جاودانه نیست 

نوشته شده توسط وحید طلوعی در 8:58 |  لینک ثابت   •